تبليغاتX
مطالب خواندنی-عکسهای دیدنی-موزیک شنیدنی

مطالب خواندنی-عکسهای دیدنی-موزیک شنیدنی

امروز تولدمه هووووووررررررررررررررررررااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:55  توسط محمد رضا  | 

Entry for October 25, 2007 magnify
  • در بیمارستانی دو بیمار در یک اتلق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره ی اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی ش روی تخت بخوابد آنها ساعت ها درباره ی همسر خانواده و دوران سربازیشان صحبت میکردند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود مینشست و تمام چیزهایی که از بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقی اش توصیف میکرد پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند درختان کهن و آشیانه ی پرندگان به شاخسار های آن تصویر زیبایی را به وجود آورده بود . همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقی اش چشمانش را میبست و این مناظر را در ظهن خود مجسم میکرد و لبخندی که بر لبانش مینشست حکایت از احساس لطیفی بود که در دل او به وجود آمده بود . هفته ها سپری شد و مرد کنار پنجره مرد . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند آن مناظر را با چشمان خود ببیند همی که نگاه کرد باورش نمیشد چیزی را که میدید یک دیوار بلند فقط یک دیوار بلند ! همین ! مردحیرتناک به پرستار گفت که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرد پس چه شد ...؟! پرستار به سادگی گفت ولی آن مرد کاملاّ نابینا بود .
  • شما زندگی را چگونه توصیف میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:22  توسط محمد رضا  | 

در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد

***ايراني، مطلبمو بفرست براي ايراني تا يادمون بمونه چه بوديم چی شدیم***

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 22:44  توسط محمد رضا  | 

 به دنبالت مي گردم اي گمشده ي روزها و شبهاي من ... کجايي ؟ نيستي ؟ کاش بودي تا سر بر شانه ات مي گذاشتم ... تا ميگريستم ... ز دست اين دنياي بي وفا که مرا اينگونه کرد ... اري ... کاش مي يافتمت ... کاش چشمانم را مي بستم و مي گشودم و تو را احساس مي کردم عزيز دل ... باشد نيستي ... هر جا هستي خوش باشي ... تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده ام ... اي تنهاترين گمشده ام ... نگو بار گران بوديمو رفتيم نگو نا مهربان بوديمو رفتيم اخه اينها دليل محکمي نيست بگو با ديگران بوديمو رفتيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط محمد رضا  | 

ديروز را سوزانديم براي امروز ؟ امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 22:46  توسط محمد رضا  | 

يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم کردم اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 22:31  توسط محمد رضا  | 

 هيچ کس فکر نکرد که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست و همه مردم شهر بانگ برآورده اند که چرا سيمان نيست؟ چرا ايمان نسيت؟ و کسي فکر نکرد که زماني شده است که به غير از انسان .هيچ چيز ارزان نيست... دکتر علي شريعتي
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 22:29  توسط محمد رضا  | 

فيلمهاي در حال اکران : به خاطر 1 ليتر بنزين - من ترانه 1000 ليتر بنزين دارم - رستگاري قبل از ساعت 12 امشب - رايحه خوش بنزين - ب مثل بنزين -علي بنزيني - بنزيني ها - بازي بنزين - مرد بنزيني - پسر بنزين فروش - دو کارت با يک بنزين- بنزين فصل- مي خواهم بنزين بزنم! - ديشب بنزين زدم آيدا- سفر به پمپ بنزين- بازگشت بنزين- از ميدون تا پمپ
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 21:31  توسط محمد رضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:8  توسط محمد رضا  | 

. . . . . . . . گفتگو با خدا . . . . . . . .

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» 

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:7  توسط محمد رضا  | 

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:58  توسط محمد رضا  | 

 به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:56  توسط محمد رضا  | 

سلام... به دوستان عزیزم که به من لطف داشتند و نظرای قشنگشونو واسم گذاشتند... چه اون موقعی که هر روز مطلب مینوشتم و چه الان که بخاطر موقعیت شغلیم کمتر میام ...

لطفاً مطالب زیبای خودتون رو به آدرس زیر ایمیل بفرمائید:

reza_fz3000@yahoo.com

                                                         DOOSETOON DARAM

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 22:43  توسط محمد رضا  | 

يادت باشه دنيا گرده هروقت احساس کردي به آخر رسيدي شايد در نقطه ي شروع باشي

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:7  توسط محمد رضا  | 

يه روز تركه يه شماره تلفن پيدا ميکنه زنگ ميزنه ميگه: ببخشيد آقا من شمارتونو پيدا کردم آدرس بديد براتون بيارم
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:5  توسط محمد رضا  | 

كاشكي دوستت نداشتم اونوقت ميتونستم مغرورانه از كنارت رد بشم بدون اينكه نيم نگاهي بهت بندازم … كاشكي دوستم داشتي اونوقت وقتي باهات حرف ميزدم به چشمام نگاه ميكردي نه لبام … چقدر جاي وجودت خاليه كنار تنم … جاي دستات خاليه توي دستام
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:3  توسط محمد رضا  | 

عزيزم ! هر کسي غير من بهت « ميگه دوست دارم »باور نکن ! آخه رويا تو تنها کسي هستي که مي پرستم . مريم من واقعا واست ميمرم . ميدوني چيه زهرا ؟ اصلا زندگيم بدون تو فايده نداره ! خدا شاهده سيمين , شب ها از عشقت خواب ندارم . مامانم ميگه فکر ناهيد ديوونه ات کرده ! هر چي بهش ميگم من غير از سپيده کسي رو نميخوام باورش نميشه ! تو بگو عاطفه جونم ! بايد چيکار کنم ؟
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:2  توسط محمد رضا  | 

خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي اما ندونه
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواهد که فراموشش کني
خيلي سخته که هر روز ببينيد ش  ولي نتواني بري و بهش بگي
  خيلي سخته که روز ي که ميخواي بري جلو ببيني سرش رو شونه يکي ديگ ست
خيلي سخته که  همه بهت بگن اون دوست نداره
  خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن جز اون که منتظر شي
(تولد من ۱۳ اسفنده)...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:0  توسط محمد رضا  | 

شعار 22 بهمن امسال اين بود دخترها با فرياد داد مي زدند: ((نه روسري نه تو سري حكومت دوست پسري!)) پسرها هم در جوابشون مي گفتند نه سربازي نه جان بازي بزن بريم دختر بازي
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 23:59  توسط محمد رضا  | 

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خند
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 23:58  توسط محمد رضا  |